حكيم ابوالقاسم فردوسى
373
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
باژ ايران خواستن قيصر از لهراسپ بر اين نيز روزگارى چند بگذشت و آنچه را كه زمانه در دل داشت ، چهره ننمود . روزى قيصر به گشتاسپ گفت : تا زنده هستى بهرهاى از اين گيتى بجوى . پس شهرى را برگزين . در اين سخنى كه مىگويم ، خردمندانه بيانديش . من مىخواهم كه فرستادهء كارآزموده و پاك و آزادهاى به ايران بفرستم و به لهراسپ بگويم كه : تو نيمى از گيتى را با گنج بزرگان ، به شادى دارى . اينك اگر از سرزمين خودت براى من باژ بفرستى ، پايگاه و جاه خودت را خواهى ديد . و گرنه آن اندازه سواران روم را به سويت مىفرستم كه زمين به زير سُم اسپانشان ناپديد گردد . گشتاسپ كه چنين شنيد ، گفت : اين خواسته تو است و زمانه به زير پاى توست . در آنجا نامورى خردمند و بادانش و كام به نام قالوس بود . پس قيصر نامدار ، آن خردمند را فراخواند و به دو گفت : از اينجا به نزد شهريار ايران برو و او را بگوى كه اگر باژ ايران را بدهى و به فرمان من گردن بنهى ، تاج و تخت تو را در ايران برجاى بگذارم تا همچنان شاه و پيروز بخت باشى . و گرنه من با سپاهى گران از روم و نيز از دشت نيزهوران خواهم آمد و ديگر نگاه كن كه فرياد از دشت برخيزد و فرخزاد پيش رو آن سپاه باشد . در آن هنگام همهء سرزمينتان را يك سره ويران كنم و كنام پلنگان و شيران سازم . فرستاده با سرى پر خِرد و دلى پر از داد ، بسان باد روان شد . چون به نزديك شاه سترگ ايران رسيد ، آن در و بارگاه بزرگ را بديد . پس از آمدن او به سالار بار آگهى رسيد . او نيز به پيش شهريار خراميد و گفت : پيرى كارآزموده كه فرستادهء قيصر است ، بر درگاه مىباشد و سواران نامدار بسيارى نيز با اويند . مىخواهد كه به نزد شهريار راه يابد . چون لهراسپ چنين شنيد ، بر تخت پيلسته بنشست و آن تاج دلآراى را بر سر نهاد . همهء بزرگان ايران نيز دلشاد و نيكبخت به زير تخت نشستند . پس شاه ايران بفرمود تا پرده را برداشتند و فرستاده را به شادى بيآوردند . چون